به علی گفتم: وای نمی دونی که چقدر امروز حالم خوبه و خوشحالم.
علی با تعجب گفت: جدی می گی؟
گفتم: آره جون تو، از خوشی می خوام بال در بیارم و برم تو آسمون و یه دوری بزنم و یه هوایی تازه کنم و بیام رو زمین دونه بخورم و جیک جیک کنم.
علی گفت: عجب!
گفتم: اگه بدونی چه اتفاقات خوبی برام می افته؟ هر چی از خدا خواسته ام برام فراهم می شه، فقط کافیه از ذهنم بگذره که کاش اینو داشتم و اینطور می شد، هنوز جوهر این فکره خشک نشده آرزوم برآورده می شه.
علی گفت: مثلا؟
گفتم: مثلا، مثلا اینکه چند روز پیش داشتم با خودم فکر می کردم، خدایا چی می شد منم می تونستم مثل بعضیا، یه بارم که شده یه کاری ببرم تو تالار وحدتی یا حداقل سالن اصلی تئاتر شهری اجرا کنم؟ مردم کرور کرور بیان و پشت درا صف بکشن و بلیت بخوان و گیرشون نیاد و خلاصه هی از این کشور دعوتم کنن، از اون کشور دعوتم کنن و حسابی شهره ی آفاق بشم؟
علی پرسید: خب بعد؟
گفتم: هیچی دیگه، همونوقت تلفنم زنگ زد... الو؟ دیدم بعله، یکی از همین رئیس رؤسا است، گفت اگه آب دستته بذار زمین و بدو بیا پیشم، می خوام برامون یه کار ببری تالار وحدت اجرا کنی، هرچقدرم که بخوای بهت می دیم، هرچی هم که بخوای برات فراهم می کنیم.
علی پرسید: آخه چرا؟
گفتم: منم همینو پرسیدم، گفت، به خاطر اینکه تو لیاقت داری، تا حالام اگه نمی ذاشتیم کار کنی و بهت بی محلی می کردیم و جلوتو می گرفتیم می خواستیم ببینیم چقدر تئاتر برات مهمه، اینا همه اش حساب و کتاب داره، الکی که نیست، حالا که دیدیم تو انقدر عاشق کارتی، ما هم بهت می رسیم. گفت، تو لیاقتش رو داری.
علی گفت: عجب؟؟؟
گفتم: تازه به همینجا که تموم نشد، گوشی رو که گذاشتم یکی دیگه زنگ زد، بازم از همین مدیرا، گفت، شنیدم الان یه ساله که پولتو نگرفتی؟
منم گفتم: بله خب، شنیدم بودجه نیست.
گفت: بودجه نباشه، ما که هستیم، کی از تو واجب تر، همین الان همه ی طلبتو برات با پیک می فرستم در خونه، کم و کسری هم اگه داشتی فقط کافیه یه زنگ به من بزنی و دیگه کارت نباشه.
علی گفت: باورم نمی شه؟؟
گفتم: باورت نمی شه؟ تازه اگه بهت بگم گوشی رو که گذاشتم، هرچی آشنا و غریبه بودن که یه زمانی به من بدی کرده بودن و به یه طریقی حقم و خورده بودن یا بهم تهمت زده بودن و یا یه بلایی سرم آورده بودن، بهم زنگ زدن و حلالیت طلبیدن.
علی گفت: نه بابا؟؟
گفتم: جون تو، اصلا نمی دونی چقدر خوشبخت شده ام. انگار دارم خواب می بینم. از اونطرف می رسم خونه زن و بچه دور و برم مثل پروانه می چرخن، زنم هر شب قرمه سبزی درست می کنه و بچه هام سر ساعت 9 می خوابن و تا صبح صداشون در نمی آد، اگه بگی این زن من یه دونه نون می گه بخر، نمی گه، همه اش می گه، تو فکرشو نکنی ها،ما به هیچی احتیاج نداریم، خدا بزرگه، تو فقط به فکر خودت باش.
علی گفت: اینو دیگه باور نمی کنم.
گفتم: چی بگم، برا خودمم هنوز باورش یه کمی سخته.
علی گفت: ببینم، نکنه خدای نکرده، اون شایعه که می گفتن، تو سرطان داری و یکی دو روز دیگه بیشتر زنده نیستی راسته؟
گفتم: نه بابا، کجای کاری؟ اون آزمایشم عوضی بود، مال یکی دیگه رو داده بودن به من.
علی گفت: کسی هم می دونه؟
یه کمی فکر کردم و گفتم: نه، هنوز به کسی نگفتم..... یعنی ..... تو.... تو.... می گی.... همه اش.... به خاطر....
علی خندید و گفت: پاشو، پاشو تا مراسم ختمت رو هم نگرفته ان، خبرشون کن، بیچاره ها رو الکی دلخوش کردی، پاشو.
کتایون حسین زاده
تیرماه 1386