جمعه 19 شهريور 1389 - 13:2         
به علی گفتم: وای نمی دونی که چقدر امروز حالم خوبه و خوشحالم



به علی گفتم: وای نمی دونی که چقدر امروز حالم خوبه و خوشحالم.
علی با تعجب گفت: جدی می گی؟
گفتم: آره جون تو، از خوشی می خوام بال در بیارم و برم تو آسمون و یه دوری بزنم و یه هوایی ‏تازه کنم و بیام رو زمین دونه بخورم و جیک جیک کنم.
علی گفت: عجب!
گفتم: اگه بدونی چه اتفاقات خوبی برام می افته؟ هر چی از خدا خواسته ام برام فراهم می شه، فقط ‏کافیه از ذهنم بگذره که کاش اینو داشتم و اینطور می شد، هنوز جوهر این فکره خشک نشده آرزوم ‏برآورده می شه.
علی گفت: مثلا؟
گفتم: مثلا، مثلا اینکه چند روز پیش داشتم با خودم فکر می کردم، خدایا چی می شد منم می تونستم ‏مثل بعضیا، یه بارم که شده یه کاری ببرم تو تالار وحدتی یا حداقل سالن اصلی تئاتر شهری اجرا ‏کنم؟ مردم کرور کرور بیان و پشت درا صف بکشن و بلیت بخوان و گیرشون نیاد و خلاصه هی ‏از این کشور دعوتم کنن، از اون کشور دعوتم کنن و حسابی شهره ی آفاق بشم؟
علی پرسید: خب بعد؟
گفتم: هیچی دیگه، همونوقت تلفنم زنگ زد... الو؟ دیدم بعله، یکی از همین رئیس رؤسا است، گفت ‏اگه آب دستته بذار زمین و بدو بیا پیشم، می خوام برامون یه کار ببری تالار وحدت اجرا کنی، ‏هرچقدرم که بخوای بهت می دیم، هرچی هم که بخوای برات فراهم می کنیم.
علی پرسید: آخه چرا؟
گفتم: منم همینو پرسیدم، گفت، به خاطر اینکه تو لیاقت داری، تا حالام اگه نمی ذاشتیم کار کنی و ‏بهت بی محلی می کردیم و جلوتو می گرفتیم می خواستیم ببینیم چقدر تئاتر برات مهمه، اینا همه ‏اش حساب و کتاب داره، الکی که نیست، حالا که دیدیم تو انقدر عاشق کارتی، ما هم بهت می ‏رسیم. گفت، تو لیاقتش رو داری.
علی گفت: عجب؟؟؟
گفتم: تازه به همینجا که تموم نشد، گوشی رو که گذاشتم یکی دیگه زنگ زد، بازم از همین مدیرا، ‏گفت، شنیدم الان یه ساله که پولتو نگرفتی؟
منم گفتم: بله خب، شنیدم بودجه نیست.
گفت: بودجه نباشه، ما که هستیم، کی از تو واجب تر، همین الان همه ی طلبتو برات با پیک می ‏فرستم در خونه، کم و کسری هم اگه داشتی فقط کافیه یه زنگ به من بزنی و دیگه کارت نباشه.
علی گفت: باورم نمی شه؟؟
گفتم: باورت نمی شه؟ تازه اگه بهت بگم گوشی رو که گذاشتم، هرچی آشنا و غریبه بودن که یه ‏زمانی به من بدی کرده بودن و به یه طریقی حقم و خورده بودن یا بهم تهمت زده بودن و یا یه ‏بلایی سرم آورده بودن، بهم زنگ زدن و حلالیت طلبیدن.
علی گفت: نه بابا؟؟
گفتم: جون تو، اصلا نمی دونی چقدر خوشبخت شده ام. انگار دارم خواب می بینم. از اونطرف می ‏رسم خونه زن و بچه دور و برم مثل پروانه می چرخن، زنم هر شب قرمه سبزی درست می کنه و ‏بچه هام سر ساعت 9 می خوابن و تا صبح صداشون در نمی آد، اگه بگی این زن من یه دونه نون ‏می گه بخر، نمی گه، همه اش می گه، تو فکرشو نکنی ها،ما به هیچی احتیاج نداریم، خدا بزرگه، ‏تو فقط به فکر خودت باش.
علی گفت: اینو دیگه باور نمی کنم.
گفتم: چی بگم، برا خودمم هنوز باورش یه کمی سخته.
علی گفت: ببینم، نکنه خدای نکرده، اون شایعه که می گفتن، تو سرطان داری و یکی دو روز دیگه ‏بیشتر زنده نیستی راسته؟
گفتم: نه بابا، کجای کاری؟ اون آزمایشم عوضی بود، مال یکی دیگه رو داده بودن به من.
علی گفت: کسی هم می دونه؟
یه کمی فکر کردم و گفتم: نه، هنوز به کسی نگفتم..... یعنی ..... تو.... تو.... می گی.... همه اش.... ‏به خاطر....
علی خندید و گفت: پاشو، پاشو تا مراسم ختمت رو هم نگرفته ان، خبرشون کن، بیچاره ها رو الکی ‏دلخوش کردی، پاشو.

کتایون حسین زاده
تیرماه 1386




چاپ این مطلب |ارسال این مطلب |

l تئاتر شهرستانها l
l مقاله l
l سخن شما l
l نقد l
l بين الملل l
ورود کاربران






 مشکل در ورود به سيستم؟
 کاربر جديد؟ !عضو شويد


كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به گروه تئاتر ما و شركت توسعه فناوري نوآوران پارسيس  مي باشد.

مجموعه سايت هاي ما : سينماي ما  ، موسيقي ما ، تئاترما ،  بازارما، آگهي ما،

Powered by Parsis Co