جمعه 19 شهريور 1389 - 13:1         
قصه ساختمون گِرد با صفای ما!




یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیشکی نبود.
توی اون روزهای قدیم، یه شهر گرد با صفایی بود. توی اون شهر گرد با صفا، یه میدون گرد با صفایی بود. توی اون میدون گرد ‏باصفا یه " ساختمون گرد با صفایی" بود. دور و اطراف اون "ساختمون گرد با صفا" هم مردمان خوبِ گرد و البته گاهی هم دراز ‏باصفایی بودن.
این مردمان خوب گرد با صفا و البته گاهی هم دراز با صفا، خیلی ساختمون گرد باصفاشون رو دوست داشتن. برای همینم اسمشو ‏گذاشته بودن: "ساختمون گرد با صفای ما".
خلاصه جونم واستون بگه که خدا رو صد هزار مرتبه شکر همه چیز این شهر با صفا، با صفا بود.
اما بشنوید از "ساختمون گرد باصفای ما" که از بس مردم باصفای گرد و دراز شهر باصفای ما، دوستش داشتن و شب که می رفتن ‏خونه از دلتنگیش گریه و زاری راه می انداختن و زندگی رو برای اهل و عیال باصفاشون زهرمار می کردن، تصمیم گرفتن که ‏هرطورشده خودشونو به این "گرد باصفا" نزدیکتر کنن، پس شروع کردن یکی یکی آجراشو و در و پیکرشو و تخته و شیشه رو ‏کندن و بردن خونشون. البته اینطوری شد که می تونستن با خیال راحت شبا سر روی بالش های باصفاشون بذارن.
‏ اما کار به همین سادگی هم نبود، چون یه تعداد کمی آدمای باصفای دیگه ای بودن که هر روز که از جلوی "ساختمون گرد باصفای ‏ما" رد می شدن و چشم های باصفاشون بهش می افتاد، دل های باصفاشون هُری می ریخت پایین که ای داد بی داد، چرا این "گرد ‏باصفا"، روز به روز داره آب می ره؟ چه کنیم، چی کار کنیم؟ باید فکر چاره کنیم. اومدن و گفتن دیگه کسی حق نداره یه آجر هم از ‏‏"ساختمون گرد باصفای ما" ببره و بذاره خونش. مردم باصفای ما که این حرف بی صفا رو شنیدن، خون های باصفاشون به جوش ‏اومد که ای داد بیداد، اگه این آجرها رو از ما بگیرن، انگار جون باصفای مارو گرفتن. مرگ برای ما و اهل و عیال، بهتر از بودن ‏بدون آجرپاره های "ساختمون گرد باصفا" است.
اون یکی آدمای باصفا گفتن: اگه اینطوری پیش بریم دیگه چیزی از "گرد با صفا" نمی مونه" اونوقت تکلیف چی می شه؟
این یکی مردم باصفا هم یه جواب های با سرو ته ، از جیب های باصفاشون در آوردن (که البته با خبر نداریم چی بودن؟) و تحویل ‏اون یکی آدمای باصفا دادن.
اما قائله نخوابید که نخوابید. چون همه ی آدمهای شهر باصفا، جیب هایی داشتن که می تونستن تا دلشون بخواد جواب های باصفا ‏ازش بیرون بیارن و کف دست هم بذارن و تا قیوم قیومت هم ادامه بدن.
چه کنیم چی کار کنیم؟ گفتن یه پدربزرگ پیدا کنیم تا میونه ی مارو بگیره. رفتن و گشتن و یه پدربزرگِ پدربزرگای باصفای شهر ‏رو پیدا کردن و آوردن و جریان رو براش تعریف کردن و با دل های گروپ گروپ، نشستن به انتظار که چه خواهد شد و ‏پدربزرگ چه خواهد گفت؟
پدر بزرگ هم به کله ی باصفاش کلی فشار آورد و فشار آورد و فشار آورد تا بالاخره بعد از روزها و ساعتها و ثانیه ها، رو کرد به ‏مردم با صفا و گفت: هرچی هست زیر سر این "ساختمون گرد باصفا" است. اگه این نباشه، دعوایی هم نیست. دندون کرم خورده ‏رو می کنن می اندازن دور. (البته نمی دونیم که این ضرب المثل چقدری به این موضوع ربط داشت؟) پس بهترین و باصفاترین ‏کار، اینه که از بیخ و بن خرابش کنیم، جاش یه پارک بسازیم تا همه ی مردم باصفای شهرمون بتونن توش بازی کنن و حالشو ببرن.
مردم باصفا هم برای این فکر بکر باصفا کلی هورا کشیدن و حنجره های باصفاشونو خراش دادن و رفتن سراغ کلنگا و تیشه ها و ‏ریختن به سر و کول "ساختمون گرد باصفا" و ....

حالا سالیان سال از اون روزهای باصفا می گذره و جای "ساختمون گرد باصفای ما"، یه پارک خیلی خیلی باصفاتر ساخته شده که ‏هر وفت مردم باصفای شهر می رن توش، نفس راحت می کشن و خدا رو صدهزار مرتبه شکر می کنن که دیگه اون "ساختمون ‏گرد با صفا" نیست و همه چی آروم و بی دردسر و مطمئنه.

کتایون حسین زاده
شهریور1386‏



چاپ این مطلب |ارسال این مطلب |

l تئاتر شهرستانها l
l مقاله l
l سخن شما l
l نقد l
l بين الملل l
ورود کاربران






 مشکل در ورود به سيستم؟
 کاربر جديد؟ !عضو شويد


كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به گروه تئاتر ما و شركت توسعه فناوري نوآوران پارسيس  مي باشد.

مجموعه سايت هاي ما : سينماي ما  ، موسيقي ما ، تئاترما ،  بازارما، آگهي ما،

Powered by Parsis Co