|
مرثیه ای برای «عباس نعلبندیان»
وصال در وادی هفتم، یک غزل غمناک

|
از ملک ادب حکم گذاران همه رفتند شو بار سفر بند که یاران همه رفتند آن گرد شتابنده که در دامن صحراست گوید چه نشینی؟ که سواران همه رفتند گر نادره معدوم شود هیچ عجیب نیست کز ملک هنر نادره کاران همه رفتند داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو کز ملک ادب لاله عذاران همه رفتند عمری نداشت. سن و سالی به قدر پار و پریر و پیرار نداشت .اما دوست و پری دوش و پرندوش را گریسته و نگریسته بود. روزهای آخر به همراه آن شلال یله بر محاب شانه هایش به آن انبوه گیسوان یکسره شبق گونه اش که گویی برفی به آن نشسته بود که هرگز سر باز ایستادن نداشت، این تک بیت فریدون توکلی را زمزمه میکرد: دل ندارد با جوانان، الفتی، پیرم مگر؟ کس نمی آید به پیشم، زخم شمشیرم مگر؟ و او دیگر جوان نبود. تند باد حوادث می گفت که در من غبار حادثه بیدار می کند. به زندانش فکندند. «بندی» اوین شد و یاد امضاهای ما برای آزادیش در بهار آزادی و طوفان آن سال ها، آن بهمن پر برف که سنگفرش خیابان هایش خیس و خمور در شکستنی از قندیل های یخ و بوران و زمهریر، خنده خورشید مرداد ماه را نوید میداد. عباس به زندان افتاد، جرمش چه بود؟ من، اما،کسی را نکشته ام. به و باری مردن من،«همه ترس مردن من، مردن در سرزمینی که در آن مزد گورکن بیشتر از آزادی میان آدمیان است.» عباس، حال در خاک خفته است، با دویست قرص داغان کننده اعصاب، به قول دکتر ساعدی:«به خودش کاراته زد» کله پا شد و به چه جرمی؟ « بر زمینه ی سربی صبح،سوار ایستاده است و یال بلند اسبش در باد تکان میخورد دختر در کنار پرچین نشسته است و دامن نازکش در باد تکان می خورد خدایا دختران نباید ایستاده باشند هنگامی که مردان،نومید و خسته،پیر می شوند» و من چه بگویم- پس از آن همه تلاش دسته جمعی که سر آخر به بار هم نشست- برای آزادی عباس از اوین داشتیم؟ به قول عزیزم، م.امید:« دیگر چه بگویم؟ گریه هم،کاری است» و حالیا جوانان نسل سوم، اکنون برای عباس نعلبندیان، که در همان سال های 55 و 56 از دق عدم اجرای نمایشنامه هایش تمام کرده بود، یادنامه می نویسند: چه خوی، چه به سادگی، ما نگفتیم تو تصویرش کن. و عباسی که له له زدن یک سگ گر در یک ظهر پاییزی او را به سرسویرای نمایشنامه و شعر و قصه میکشاند، در همان سال ها قصص قرآن و تاریخ انبیا را از بر داشت و چه طرفه حکایتی است این «منصور» نشسته بردار، «منصور» ی بر اوج شعر، و حلاج وار دویست تا«ایمی پرامین» قورت داد و آرام به صادق هدایت پیوست: جهان سست است و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد...» و به راستی که: «آن یار کزو گشت سردار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد» و من امروز خطابم به « آبایی» است، به آن که در مرگ عباس گریست؛ به آن که جنسیت در حجاب برایش دلپذیر بود. به آن که در دود گم شد و نه دردی دردکشان مکیده ها بود. من خطابم به همه بندیانت است : «آخر بگویید کدام شما کدام شما صیقل می دهد سلاح آبایی را برای روز انتقام؟» همایون علی آبادی
 |  |
|
اخبار مرتبط
|